|
خیال انگیز وجان پرور، چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی من از دلبستگی هــای تو با آیینه ، دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود ، عاشق تر از مایی به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را تو شمـع مجـلس افروزی ، تو ماه مجــلس آرایی منم ابروتویی گلبن،که میخندی چو می گریم تویی مهر ومنم اختر، که می میرم چو می آیی مراد ما نجویی ، ورنه رندان هوس جو را بــهار شادی انگیزی ، حــریف بــاده پــیـمایی مه روشن ، میان اختران پنهان نمــی ماند میان شاخه های گل مشو پنهان که پیــــدایی مرا گفتی که از پیر خرد پرسم علاج خود خود منع من از عشق تو فرماید ، چه فرمایی ؟ من آزرده دل را ، کس گره از کار نگشاید مگر ای اشک غم امشب ، تو از دل عقده بگشایی رهی،تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن که با این نـاتوانی ها ، به تــرک جان تـوانایی
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 7:49  توسط عــقیل خان
|
|
|