تبليغاتX
یا غیاث المـــستــغیثین

زمــیـن و آسـمـون دل بـــرای تـو مـی لــرزه     اون خـونه پــاک دلــت به یک دنیا می ارزه

برای دیــدن تــو یـک عــمـره کـه می گـردم     گشتم تو شهر عاشق ها تا تو را پیدا کردم

کمکم کن که می دونی بی تو من غم دارم    واسـه بـودن و مـوندن تــو را مـن کـــم دارم

من بهار را با تو هر شب تو زندگی ام آوردم    روزهای غمگین را با تو به دست غم سپردم

بـگـذار کـه دل تو سیــنه با تــو آروم بـگـیـره    بازی نکـن با ایـن دل نکنـه یـک وقـت بـمیره

 

iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

 

دل عاشــق به پـیغامی بـسـازه     خمار آلوده با جــامی بسازه

مرا کیفیت چشم تو کافی است    ریاضت کش به بادامی بسازه

 

dddddddddddddddddddddddddddddddddddddd

 

جز من اگر عاشق شیداست بگو      ور میل دلــت بـه جـانب ماست ، بـگو

ور هیچ مرا در دل تو جاست ، بگو     گر هست بگو ،نیست بگو ،راست بگو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 23:38  توسط عــقیل خان   | 

شبانگاهان به یاد تو نماز عشق به پا کردم

سر سجاده با گریه برای  تو دعا کردم

به امیدی که برگردی دو دست سوی خدا کردم

گرفتم ذکر تو بر لب نمی دونی چه ها کردم

بیا ای نازنین من ، نماز من نیاز تو ست

شفای قلب بیمارم دو چشم  چاره ساز توست 

به هر سجده که می رفتم دلم با ذجه می نالید

چه شد مهر نماز من

به هر تکبیر که می گفتم زقلبم ناله می آمد

 کجاست آن دل نواز من

مناجاتم زداغ توست بیا حاجت روایم کن

غم من از فراق توست بیا از غم رهایم کن

بیا ای نازنین من ، نماز من نیاز توست

شفای قلب بیمارم دو چشم چاره ساز توست

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:27  توسط عــقیل خان   | 

دل به  داغ   بـی کسی  دچـار شد  نیـامدی          چشم ما و آفتاب تار شد ،   نیامدی

روزهــای   سرزمین  مـن  در انــتظـار     تو            زیر سم اسب ها، غبار شد  نیامدی

چون عصای موریانه خورده ، شانه های من          زیر بار   درد  ، تار  و مار شد  نیامدی

ای بلــند تر  ز کــاش و   دورتر  ز   کاشــکی          روزهای رفته بی شمار شد   نیامدی

عمــر انـتظار  مـا  ،   حـکــایت     ظهور   تو           قصـه   بلــند   روزگار   شد    نیامدی 

 

]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]

 

اگر ای عشق پایان تو دور است         دلم غـرق  تمنـای عـبـور است

بـرای  قـــد کشـیـدن  در هـوایت        دلم مثل صنوبرها صبور است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 13:30  توسط عــقیل خان   | 

 

چارلي چاپلين هنرمند بزرگ سينما ،سينما گري كه در آثارش به انسان ارج  نهاد و فساد و تباهي را با طنز گزنده اش به باد انتقاد گرفت .

آن هنگام كه دخترش در پاريس به كار آموختن هنر اشتغال داشت نامه اي به او نوشت كه در حيطه ادبيات يكي از با ارزش ترين نوشته هاست .

نوشته ،سرشار از نكته هاي هشدار دهنده است به انسان وعموما به دختران و زنان خصوصا در باب زندگي وزيستن شرافتمندانه .

 

جرالدين دخترم !

از تو دورم ولي يك لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود اما تو كجايي ؟

در پاريس روي صحنه تئاتر شانزه ليزه .......اين را مي دانم و چنان است كه گويي در اين سكوت شبانگاهي اهنگ قدمهايت را مي شنوم .شنيد ه ام نقش تو درا ين نمايش پر شكوه ،نقش آن دختر زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار شده است .

جرالدين در نقش ستاره باش ،بدرخش !امااگرفرياد تحسين آميز تماشا گران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند ترا فرصت هشياري داد بنشين و نامه ام را بخوان .

من پدر تو هستم امروز نوبت توست كه هنر نمايي كني وبه اوج افتخار برسي .

امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تما شاگران تو را به آسمان ببرد .

به آسمان برو ،ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن  زندگي آنان كه با شكم گرسنه در حاليكه پاهايشان از بينوايي مي لرزد وهنر نمايي مي كند.

من خود يكي از ايشان  بودم .

جرالدين دخترم !

تو مرا درست نمي شناسي ،در آن شب هاي سرد بس دور با تو قصه هاي بسيار گفتم اماغصه هاي خود را هرگز نگفتم .آن هم داستاني  شنيدني است .

داستان آن دلقك گرسنه كه در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواندوصدقه مي گرفت اين داستان من است .

من طعم گرسنگي را چشيده ام .من درد نابساماني را كشيده ام .

دخترم !دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني دنياي هنر پيشگي و موسيقي است .نيمه شب ،آن هنگام كه از سالن پر شكوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن ولي حال آن راننده تاكسي را كه تو را به خانه مي برد بپرس حال زنش را بپرس واگر پولي براي خريد لباس بچه نداشت مبلغي پنهاني در جيبش بگذار ......

 

دخترم جرالدين !

گاه وبي گاه با مترو واتوبوس شهر رابگرد .مردم را نگاه كن .زنان بيوه،كودكان يتيم را بشناس و دست كم يكبار بگو :من هم از انها هستم .تو واقعا يكي از انها هستي ونه بيشتر ......

هنر قبل از آنكه دو بال پروازبه انسان بدهد دو پاي او را مي شكند .

وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تما شاگران خويش بداني همان لحظه تئاتر را رها كن وبا تاكسي خود را به حومه پاريس برسان .من آنجا را خوب مي شناسم .آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه ازقرن ها پيش زيباتر از تو ،چالاكتر از تو ومغرور تر از تو هنر نمايي مي كنند .

اما در آنجا از نور خيره كننده نور افكن هاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست .

نور افكن كولي ها تنها نور ماه است.نگاه كن آيا بهتر از تو هنر نمايي نمي كنند ؟اعتراف كن دخترم ..............

هميشه كسي هست كه بهتر از تو هنر نمايي كند .اين را بدان كه هرگز در خانواده چارلي چاپلين كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه يك كالسكه ران يا يك گداي كنار رود سن يا كولي هنرمند حومه پاريس را ناسزا بگويد ......

 

دخترم جرالدين !

چكي سفيد براي تو فرستادم كه هر چه دلت مي خواهد بگيري و خرج كني .ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني  با خود بگو :سومين فرانك از آن من نيست .

اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت .اگر از پول و سكه براي تو حرف مي زنم براي آن است كه از نيروي افسون وفريب پول اين فرزند شيطان ،خوب آگاهم .

من زماني دراز كه روي ريسماني بس نازك ولرزنده نگران بوده ام .

اما دخترم اين حقيقت را بگويم كه مردم برروي زمين استوار و گسترده  بيشتر از بند بازان ريسمان نااستوارسقوط مي كنند .

دخترم جرالدين !

پدرت با تو حرف مي زند شايد شبي درخشش گرا نبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد آن شب است كه اين الماس آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است .

روزي كه چهره زيباي يك اشراف زاده بي بند و بار تو را بفريبد آن روز است كه بند باز ناشي خواهي بود ،بند بازان ناشي هميشه سقوط مي كنند .

از اين رو دل به زر و زيور مبند .بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد .

اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي، با او يكدل باش و به راستي او را دوست بدار .

 

دخترم

هيچكس و هيچ چيز ديگر را، در اين جهان نمي توان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطرآن عريان كند ...........

برهنگي ،بيماري عصر ماست .به گمان من  تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است .

دخترم جرالدين !

براي تو حرفهاي بسيار دارم ،ولي به موقع ديگر مي گذارم و بااين پيام نامه ام را به

پايان مي رسانم .

انسان باش ،پاكدل ويكدل باش .زيرا كه گرسنه بودن ،صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است .

 

                                                          چارلي چاپلين

                                                          پدر تو

 

 ***************************

(نثار روح تازه گذشته صلوات )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 6:21  توسط عــقیل خان   | 
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر

                               باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمیت شمرید

                                 شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

مست ، مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم

                                من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم

                   سینه مالا مال درد اما دلی بی کینه دارم

 .         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 6:13  توسط عــقیل خان   | 
مغرور سوئدی

این عکس را در اندازه بزرگ دریافت کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 6:2  توسط عــقیل خان   | 

این عکس را در اندازه بزرگ دریافت کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 6:0  توسط عــقیل خان   |